
کلا سعی می کنم از احوال پرسی کلیشه ایه دوری کنم اما وقتی می پرسم حالت چطوره یعنی اینقدر مهمی که می خوام حس و حال واقعیتو بدونم ....
ادامه مطلب
حالا که بوسه ممنوع شده دخترک به مدل عروس دومادیش علاقه مند شده هر چی هم میگم به ما مربوط نیست به خرجش نمی ره ....
ادامه مطلب
می خوام اعتراف کنم از کندن زخم های دست و پام و خاروندنشون و اون خیسی اندک زیر دستم، برای چند ثانیه لذت می برم !...
ادامه مطلب
رفتیم سوغات عروس رو بهش دادیم. خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد. پذیرفتمش؛ همینه که هست !...
ادامه مطلب
میگم ببین خودخواهی من و تو ه نوعی ، این قدر زیاده که وقتی کسی می میره ناخوداگاهمون نگران از دست دادن سرویس ها از شخص رفته و همچنین پشیمونی از کارهایی که باید و می شد براش انجام بدیم و ندادیم ، ایناس که ما رو ناراحت می کنه... ایناس که دلمون رو تنگ می کنه !xa0مخالفت می کنه اما ته دلم مطمئنم ما با هم فرقی نداریم فقط یکیxa0جسارت بیانش رو داره یکی نداره ....
ادامه مطلب
این قدر نوشتنی زیاده که نمی دونم از کجا شروع کنم . از سرفه های بی وقفه که خواب شبانم رو مختل کرده بود و باعث خیس کردن وقت و بی وقتم میشد که چیزی نگم بهتره. مهمونی های پی در پی که به احترام دایی م. برگزار میشد و اینکه خیلی خسته ترم می کرد اما به هر حال باید شرکت می کردم و و و ......
ادامه مطلب
به دخترک می گم چهارشنبه دایی جون دارن می رن ، به نظرت دلت تنگ میشه ؟ می گه کی ؟ من ؟ نه . بعد وقتی دایی از در میاد تو با شتاب می پره توو بغلش .xa0...
ادامه مطلب
هر لحظه درد، هر ساعت... کدوم آدم عاقلی می گه با این حال ، باید نرمال و سرحال باشی ؟ اصلا میشه ؟ تو می تونی ؟...
ادامه مطلب
میگه بیا نقاشی و کار دستی . با چسبوندن برچسبا شروع می کنم ، میگه چرا اجازه نگرفتی اینا مال منه ، خوبه منم دست به چیزای تو بزنم بی اجازه؟ میگم ببخشید.xa0 حالا اجازه هست؟ میگه نه !!!...
ادامه مطلب
عاشق مامانم وقتی می بینم با این جدیت داره زبان می خونه ....
ادامه مطلب
به تو فکر می کنم که از سکس باهاش لذت می برم و این عین خیانته ۰...
ادامه مطلب
دیروز دخترک می گفت وقتی تو از شکم مامان جون اومدی بیرون ؟ من کجا بودم اون موقع ؟ بچه ی منم از شکم من میاد بیرون؟ و از این قبیل سوال ها. گفتم دخترم مهم نیست که بچه ی شما از شکم خود شما بیاد بیرون،xa0 شاید ی بچه ای دنبال مامان بگرده و ی مامان دنبال بچه ، اگه شما پیداش کنی مامانش نمی شی؟ گفت چرا میشم فقط از کجا تاریخ تولد شو بدونم... بوسیدمش و خوشحال شدم صحبتش پیش اومد.xa0...
ادامه مطلب
تلویزیون دار شدیم. همهمه ی مریضا و حرف زدنهای خودمون کم بود صدای تلویزیون هم اضافه شد! + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 9:22 توسط Achmaz | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
از استرس کارم کم شده از وقتی خانم ز. اومده. حس بهتریه مسوولیت اضافه نداشته باشم.xa0...
ادامه مطلب
500 ریختم به حساب دکتر. برای مهرماه. تقریبا 29 روز دیگه مونده....
ادامه مطلب
وقتی هر جوری که هستم خودمو قبول دارم، معنی عزت نفسو می فهمم....
ادامه مطلب
حوصلش سر میره، نیاز به سرگرمی بیشتری داره. چکار کنم در توانم نیست هر روز ببرمش پارک....
ادامه مطلب
می گه عمم اینا زنگ زدن دعوت کردن چند بار هم از پارسال تا الان دعوتمون کردن شما تشریف نیاوردید! می گم اگه اون دوتا عروسی پسر عمه و نوه ی عمه جان هست که فیوریت بودن! می گه بعله نظر لطفتونه. نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب
روبه روی هم توو قطار نشسته بودن لبخند روی صورت دختر به راحتی به لبهای پسر منتقل شد و گفت مدتها منتظر همچنین روزی بودم . نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب
دیروز زنگ زد که خبر بده برای دخترک ماکارونی درست کرده اما بعدش با تلخند اضافه می کنه : تو که چیزی درست نکردی، کردی؟! نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب