
به خودم سپردم در فروردین سه تولد یادم نره...
ادامه مطلب
شیفت سر کار که دیروز بود ؛ شلوغ، درهم، بدون هيچ وقت اضافه ای برای گپ زدن....
ادامه مطلب
دکتر گفته دخترک تا خوب نشده مهد نره،xa0 امروز عمه مرخصی گرفته ....
ادامه مطلب
هیچ راهی نداره; امروز باید روز خوبی باشه !...
ادامه مطلب
روز خسته کننده ای بود. گفتم می ریم خونه می خوابیم. غافل از اینکه قراره دخترک لج بگیره و تا 4 گریه کنه و خودشو منو بزنه که چرا دبیلیوسی من طول کشیده؟!! نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب
وقتی ی مانتو شلوار رو نهایتا دو روز می تونم بپوشم بعد باید شسته بشه، طبیعیه که زود به زود کهنه بشه....
ادامه مطلب
تولد م. بود. چون به شب قدر و این حرفا برخورد داشت فقط کیک خریدیم. قرار شد بعد ماه مبارک شام بدیم. کادوی من پول سه ماه مهد اریانا بود. خودش که گفت خیلی خوشحال شده. نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب
گویا از ساعت 11 گذشته بود که جک و عروس خانوم با کیک و شام اومده بودن. کیک رو نشون نمی دادن تا بعد شام که مهمونا شامل سیسیلی و مامان و خانواده ی عروس، غافلگیر بشن! و اون چیزی نبوده جز عکس خودش و جک روی کیک ! نوشته شده توسط Achmazxa0 | لینک ثابت | ...
ادامه مطلب
2 روز طول کشید تا یاد گرفتم به پلک چشمم که کمی افتادگی پیدا کرده بی توجه بشم. امروز که بیدار شدم به خودم گفتم ; مگه چیه، فوقش عملش می کنی.xa0...
ادامه مطلب
بالاخره وقت برگشت نزدیک شد. فردا بعدازظهر اول تهران و بعد شیراز. احتمالا از نیمه شب گذشته که می رسم و جمعه رو به استراحت و آماده شدن برای یک هفته ی شلوغ و همیشگی، می گذرونم.xa0...
ادامه مطلب
به حدی باد میاد روانسر، که شیشه ها رو شکسته!xa0...
ادامه مطلب
وقتی به حالت شاهد بر می گرده می گه " حالا مگه من که تا 10 سالگی پیش مامانم می خوابیدم، وابسته شدم؟ " مجبور میشم اشکایی رو که بخاطر بعد مسافت از مامانش , سال اول ازدواجمون می ریخت رو، یاداور بشم!xa0...
ادامه مطلب