
میگم بیا با مامان ی سلفی بگیریم میگه نه نمی خوام اون موقع هم که می گفتی میومدم فقط واسه این بود که ناراحت نشی ....
ادامه مطلب
44 دقیقه توو بغلش مثه جوجه پنبه ای بودم!xa0...
ادامه مطلب
سفر من و آریانا به کرمانشا حقیقتا تاریخی و بیاد موندنی شد ; اول از همه: مامان و سیسیلی و جک اومدن اونجا تا مثلا من و اریانا رو همراهی کنند، به جای م. اینقدر شلوغ کردن که دخترکم رو یادمون رفت بیاریم! یعنی تا این حد!xa0...
ادامه مطلب
اتفاق دوم، فراموش کردن کفش آریانا بود که باعث شد ی لحظه هم نتونم زمین بذارمش! بی نهایت توو روح خودم فرستادم، با 2تا کیف سنگین خیلی سخت بود!xa0...
ادامه مطلب
فریبا خیلی خیلی مهمان نواز بود، اومدن و رفتن ما و بودنمون واسه چند ساعت وقتی منو شرمنده کرد که تازه توو خونشون یادم اومد دست خالی اومدم!xa0...
ادامه مطلب
سخت ترین قسمتش، پرواز تهران به کرمانشا بود. آریانا خسته و مریض و بهانه گیر ، من خسته با دست خواب رفته و عرق از سر و روم جاری. وقتی همه ی بدی ها به اوج رسید که در حین پرواز همش گریه کرد!xa0...
ادامه مطلب
دارم حرص می خورم! الان که بهترین زمانه واسه استراحت، من بیدارم، همه جام درد می کنه و توو فکرم چرا خوابم نمی بره!xa0...
ادامه مطلب