
خیلی جالبن; بچه هاشون 18 ساله که شدن دیگه توو کاراشون دخالت نمی کنن.xa0...
ادامه مطلب
بعد از یک هفته، کار کردن اصلا فاز نمی ده!xa0...
ادامه مطلب
سفر من و آریانا به کرمانشا حقیقتا تاریخی و بیاد موندنی شد ; اول از همه: مامان و سیسیلی و جک اومدن اونجا تا مثلا من و اریانا رو همراهی کنند، به جای م. اینقدر شلوغ کردن که دخترکم رو یادمون رفت بیاریم! یعنی تا این حد!xa0...
ادامه مطلب
اتفاق دوم، فراموش کردن کفش آریانا بود که باعث شد ی لحظه هم نتونم زمین بذارمش! بی نهایت توو روح خودم فرستادم، با 2تا کیف سنگین خیلی سخت بود!xa0...
ادامه مطلب
فریبا خیلی خیلی مهمان نواز بود، اومدن و رفتن ما و بودنمون واسه چند ساعت وقتی منو شرمنده کرد که تازه توو خونشون یادم اومد دست خالی اومدم!xa0...
ادامه مطلب
سخت ترین قسمتش، پرواز تهران به کرمانشا بود. آریانا خسته و مریض و بهانه گیر ، من خسته با دست خواب رفته و عرق از سر و روم جاری. وقتی همه ی بدی ها به اوج رسید که در حین پرواز همش گریه کرد!xa0...
ادامه مطلب
کاش باهم 1000 سال می خوابیدیم! بعد که بیدار می شدیم ، کلی موضوع جالب داشتیم که کشفش کنیم!xa0...
ادامه مطلب